![]() |
![]() |
|
|
ای کاش من خورشید بودم |
|
+ نوشته شده در
88/03/03ساعت 9:42 توسط مبینا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
87/12/22ساعت 1:28 توسط مبینا |
|
|
يك روز رسد غمي به اندازه ي كوه يك روز رسد نشاط اندازه ي دشت افسانه ي زندگي چنين است عزيز در سايه ي كوه بايد از دشت گذشت
|
|
+ نوشته شده در
87/03/02ساعت 0:11 توسط مبینا |
|
|
ديرگاهي است در اين تنهايي رنگ خاموشي در طرح لب است. بانگي از دور مرا مي خواند، ليك پاهايم در قير شب است.
رخنه اي نيست در اين تاريكي: در و ديوار بهم پيوسته. سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته.
نفس آدم ها سر بسر افسرده است. روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا هر نشاطي مرده است.
دست جادويي شب در به روي من و غم مي بندد. مي كنم هر چه تلاش، او به من مي خندد.
نقش هايي كه كشيدم در روز، شب ز راه آمد و با دود اندود. طرح هايي كه فكندم در شب، روز پيدا شد و با پنبه زدود.
ديرگاهي است كه چون من همه را رنگ خاموشي در طرح لب است. جنبشي نيست در اين خاموشي: دست ها، پاها در قير شب است. |
|
+ نوشته شده در
87/02/18ساعت 23:3 توسط مبینا |
|
|
|
+ نوشته شده در
87/02/01ساعت 2:8 توسط مبینا |
|
|
نو بهار آمد و گل سرزده ، چون عارض یار
|
|
+ نوشته شده در
87/01/08ساعت 12:9 توسط مبینا |
|
|
کسی با سکوتش
کسی با نگاهش مرا تا درندشت دریای خون برد |
|
+ نوشته شده در
86/12/06ساعت 22:1 توسط مبینا |
|
|
فعلا تعطیله |
|
+ نوشته شده در
86/12/01ساعت 22:48 توسط مبینا |
|
|
زندگی چون گل سرخی است پر از خار،پر از برگ،پر از عطر لطیف یادمان باشد اگر گل چینیم خار و عطر و گلبرگ، هر سه همسایه دیوار به دیوار هم اند زندگی چشمۀ آبی است و ما رهگذریم بنشین بر لب آب، عطش تشنگی ات را بنشان صفایی بده سیمایت را و اگر فرصت بود کفش ها را بکن و آب بزن پایت را غیر از این چیزی نیست زندگی... آینه ای شفاف است تو اگر زشت و یا زیبایی تو اگر شاد اگر غمگینی شادیت را در یاب چون گل عشق بتاب تا در آینه هستی، گل هستی باشی |
|
+ نوشته شده در
86/11/11ساعت 22:52 توسط مبینا |
|
|
شب است و تنهایی و سکوت شب است و من و لحظه های بی تابی چه بسیار است حدیث یاد تو و چه حکایتیست این حکایت همیشگی من و دل یاد حضور تو ای مهربان نامهربان و قصه همیشگی تنهایی و سکوت من رویای عزیز داشتن تو که هم هستی و هم نه تویی که باعث سرزنش منی درد هجر تو از یکسو مرا آب میکند شماتت دیگران از سوی دیگر چون آتشی جانم را میگدازد به کدامین مامن پناه برم؟ برای نجات این دل بیچاره به که گویم حدیثی که تو نمیشنوی از این سیل اشک با که سخن گویم که دردم را ببیند و نسوزد یا به هنگام تنهایی بر این دل نخندد مشق عشق کجا کرده ای ای با وفا در کدامین مکتب محبت آموختی که استاد تو را از آتش دلی سوخته پروا نداده که به تو شیوه عشقبازی نیاموخته یا از رسم دلدادگی با تو سخنی نگفته حدیث لطف تو بر این دل غمنامه ایست که قلب سنگ از شنیدن آن ذوب میشود دل هر عاشق شرحه شرحه میشود و پای هر رهگذر از رفتن میماند ولی من سکوت را انتخاب کردم سکوتی که جانم را به آتش میکشد در پس لبخندی که بر چهره ی تو میزنم شعله های سرکش بی کسی خودنمایی میکند چه میتوان کرد وقتی نگاه خسته ات ارمغان انتظار طولانی من برای لحظه ای دیدن و شنیدن توست و طاقت شنیدن اندوه بی تو بودنم را نداری من هم با تمام دلمردگی تنها لبخندی به تو هدیه میدهم تا بدانی من با تو شادم ای وای بر این دل صبور که بیصدا میسوزد ای داد از تو که نمیبینی ای داد!!!!
اين پياده مي شود ، آن وزير مي شود صفحه چيده مي شود ، دار و گير مي شود اين يكي فداي رخ ، آن يكي فداي شاه در پيادگان چه زود مرگ و مير مي شود فيل كج روي كند ، اين سرشت فيل هاست كج روي در اين مقام دلپذير مي شود اسپ خيز مي زند ، جست و خيز كار اوست جست و خيز اگر نزد ، دستگير مي شود آن پياده ي ضعيف راست راست مي رود كج اگر كه مي خورد ناگزير مي شود هر كه ناگزير شد ، نان كج بر او حلال اين پياده قانع است ، زود سير مي شود آن وزير مي كشد ، آن وزير مي خورد خورد و برد او چه زود چشمگير مي شود عاقبت كنار شاه قلعه بند مي شود زير پاي فيل پهن چون خمير مي شود آن پياده ي ضعيف كم كمك رسيده است هرچه خواست مي شود ، گرچه دير مي شود * اين پياده ، آن وزير ، انتهاي بازي است اين وزير مي شود ، آن به زير مي شود !!! |
|
+ نوشته شده در
86/10/02ساعت 22:49 توسط مبینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
رفتار من عادی ست....
اما نمیدانم چرا این روزها، از دوستان و آشنایان، هر کس مرا میبیند از دور میگوید: این روزها انگار ، حال و هوای دیگری داری! اما ...من مثل هر روزم. با آن نشانی های ساده و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی، مثل همیشه ساکت و آرام! این روزها تنها... حس میکنم گاهی کمی گنگم، گاهی کمی گیجم، حس میکنم از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارم..... گاهی ...از تو چه پنهان، با سنگها آواز می خوانم، و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم . این روزها گاهی از روز و ماه و سال ، از تقویم از روزنامه ، بی خبر هستم. حس می کنم گاهی کمی کمتر ، گاهی شدیدا بیشتر هستم . حتي اگر می شد بگویم ، این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم . از جمله دیشب هم، دیگرتر از شب های بی رحمانه ی دیگر بود، من کاملا تعطیل بودم!!! گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک یک روز کامل جشن می گیرم ، گاهی ، صد بار در یک روز می میرم ! حتي...یک شاخه از محبوبه های شب یک غنچه ی مریم هم... برای مردنم کافیست. گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی میکند . گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را، آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند...... اما غیر از همین حس ها که گفتم و غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده و عادی حال و هوای دیگری در دل ندارم . رفتار من عادی ست.... |
| آرشیو موضوعی |
|
only for khodemoon |
|
RSS
|