تبليغاتX
سمت خیال دوست...

ای کاش من خورشید بودم
روی علف ها می نشستم
با مهربانی قفل غم را
از روی در ها می شکستم
ای کاش من آلاله بودم
لاله ای خوش رنگ و زیبا
 آلاله ای که دوست دارد
 نجوای سرخ شاپرک را
ای کاش من احساس بودم
مفهوم سبز زنده بودن
مضمون باران بهاری
در دفتر سرخ سرودن
ای کاش من لبخند بودم
بر روی لبهای کویری
ای کاش غم را می زدودم
لز چشم نمناک اسیری
ای کاش من پرواز بودم
پرواز تا اوج رسیدن
پرواز تا اعماق رویا
نبض شقایق را شنیدن
ای کاش من مهتاب بودم
 مهتاب با نوری طلایی
همدرد با مرغان عاشق
با بی دلان درد آشنایی
ای کاش من ایینه بودم
 یا انعکاس نور بودم
با نقره هایم گرد غم را
از صفحه دل می زدودم
ای کاش من یک قطره بودم
 یک قطره اشک پاک و جاری
اشکی به روی گونه ای سرخ
یا در دل چشم انتظاری
ای کاش من یک یاس بودم
تا بیکران می رسیدم
دست پر از احساس خود را
بر قلب باران میکشیدم
ای کاش من یک قلب بودم
شب تا سحرگاه می تپیدم
آن قدر می رفتم فراتر
تا آه شب را می شنیدم
ای کاش من دیدار بودم
آن شوق نیلی رنگ دیدن
از خوشه های زرد خورشید
گل دسته های یاد چیدن
ای کاش با شعر رهایی
 در قلب ها غوغا نماییم
و با ورود حضرت عشق
این کلبه را دریا نماییم

+ نوشته شده در  88/03/03ساعت 9:42  توسط مبینا | 
                                 سال نو مبارک
+ نوشته شده در  87/12/22ساعت 1:28  توسط مبینا | 

يك روز رسد غمي به اندازه ي كوه

يك روز رسد نشاط اندازه ي  دشت

افسانه ي  زندگي  چنين است عزيز

در سايه ي كوه بايد از دشت گذشت

+ نوشته شده در  87/03/02ساعت 0:11  توسط مبینا | 
 

ديرگاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است. 

 

رخنه اي نيست در اين تاريكي:

در و ديوار بهم پيوسته.

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته.

 

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است.

 

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد.

مي كنم هر چه تلاش،

او به من مي خندد.

   

نقش هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هايي كه فكندم در شب،

روز پيدا شد و با پنبه زدود.

 

ديرگاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است.

جنبشي نيست در اين خاموشي:

دست ها، پاها در قير شب است.

 

+ نوشته شده در  87/02/18ساعت 23:3  توسط مبینا | 

 

                     

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت 2:8  توسط مبینا | 

 

نو بهار آمد و گل سرزده ، چون عارض یار
ای گل تازه ، مبارک به تو این تازه بهار

با نگاری چو گل تازه ، روان شو به چمن
که چمن شد ز گل تازه ، چو رخسار نگار

لاله وش باده به گلزار بزن با دلبر
کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار

زلف سنبل ، شده از باد بهاری درهم
چشم نرگس، شده از خواب زمستان بیدار

چمن از لاله ی نو رسته بود، چون رخ دوست
گلبن از غنچه ی سیراب بود ،‌چون لب یار

روز عید آمد و هنگام بهار است امروز
بوسه ده ای گل نورسته، که عید است و بهار

گل و بلبل ، همه در بوس و کنارند ز عشق
گل من ، سر مکش از عاشقی و بوس و کنار

گر دل خلق بود خوش ، که بهار آمد و گل
نو بهار منی ای لاله رخ گل رخسار

خلق گیرند ز هم عیدی اگر موقع عید
جای عیدی، تو به من بوسه ده ای لاله عذار

 

+ نوشته شده در  87/01/08ساعت 12:9  توسط مبینا | 
        کسی با سکوتش

                                کسی با نگاهش

                                                      مرا تا درندشت دریای خون برد

+ نوشته شده در  86/12/06ساعت 22:1  توسط مبینا | 
 

فعلا تعطیله

+ نوشته شده در  86/12/01ساعت 22:48  توسط مبینا | 

 

زندگی چون گل سرخی است

 

پر از خار،پر از برگ،پر از عطر لطیف

 

یادمان باشد اگر گل چینیم

 

خار و عطر و گلبرگ، هر سه همسایه دیوار به دیوار هم اند

 

زندگی چشمۀ آبی است و ما رهگذریم

 

بنشین بر لب آب، عطش تشنگی ات را بنشان

 

صفایی بده سیمایت را

 

و اگر فرصت بود

 

کفش ها را بکن و آب بزن پایت را

 

غیر از این چیزی نیست

 

زندگی...

 

آینه ای شفاف است

 

تو اگر زشت و یا زیبایی

 

تو اگر شاد اگر غمگینی

 

 هر چه هستی تو در آینه همان می بینی

 

شادیت را در یاب

 

چون گل عشق بتاب

 

تا در آینه هستی، گل هستی باشی

 

 

+ نوشته شده در  86/11/11ساعت 22:52  توسط مبینا | 

 

شب است و تنهایی و سکوت 

                                    

شب است و من و لحظه های بی تابی   

                          

چه بسیار است حدیث یاد تو    

                                    

و چه حکایتیست این حکایت همیشگی من و دل       

         

یاد حضور تو ای مهربان نامهربان     

                         

و قصه همیشگی تنهایی و سکوت من     

                      

رویای عزیز داشتن تو که هم هستی و هم نه    

               

تویی که باعث سرزنش منی    

                                  

درد هجر تو از یکسو مرا آب میکند

 

شماتت دیگران از سوی دیگر 

 

چون آتشی جانم را میگدازد

 

به کدامین مامن پناه برم؟

 

برای نجات این دل بیچاره

               

به که گویم حدیثی که تو نمیشنوی

 

از این سیل اشک با که سخن گویم

 

که دردم را ببیند و نسوزد

 

یا به هنگام تنهایی بر این دل نخندد

 

مشق عشق کجا کرده ای ای با وفا

 

در کدامین مکتب محبت آموختی

 

که استاد تو را از آتش دلی سوخته پروا نداده

 

که به تو شیوه عشقبازی نیاموخته

 

یا از رسم دلدادگی با تو سخنی نگفته 

 

حدیث لطف تو بر این دل غمنامه ایست

 

که قلب سنگ از شنیدن آن ذوب میشود

 

دل هر عاشق شرحه شرحه میشود و

 

پای هر رهگذر از رفتن میماند

 

ولی من سکوت را انتخاب کردم

 

سکوتی که جانم را به آتش میکشد

 

در پس لبخندی که بر چهره ی تو میزنم

 

شعله های سرکش بی کسی خودنمایی میکند

 

چه میتوان کرد وقتی نگاه خسته ات

 

ارمغان انتظار طولانی من برای

 

لحظه ای دیدن و شنیدن توست

 

و طاقت شنیدن اندوه بی تو بودنم را نداری

 

من هم با تمام دلمردگی تنها لبخندی

 

به تو هدیه میدهم تا بدانی

 

من با تو شادم

 

ای وای بر این دل صبور که بیصدا میسوزد

 

ای داد از تو که نمیبینی ای داد!!!!

 

 

اين پياده مي شود ،

 

آن وزير مي شود

 

 صفحه چيده مي شود ،

 

 دار و گير مي شود

 

اين يكي فداي رخ ،

 

آن يكي فداي شاه

 

 در پيادگان چه زود

 

 مرگ و مير مي شود

 

 فيل كج روي كند ،

 

 اين سرشت فيل هاست

 

 كج روي در اين مقام

 

 دلپذير مي شود

 

اسپ خيز مي زند

 

، جست و خيز كار اوست

 

 جست و خيز اگر نزد ،

 

 دستگير مي شود

 

 آن پياده ي ضعيف

 

 راست راست مي رود

 

 كج اگر كه مي خورد

 

ناگزير مي شود

 

 هر كه ناگزير شد ،

 

 نان كج بر او حلال

 

 اين پياده قانع است

 

، زود سير مي شود

 

آن وزير مي كشد ،

 

 آن وزير مي خورد

 

خورد و برد او چه زود

 

 چشمگير مي شود

 

 عاقبت كنار شاه

 

 قلعه بند مي شود

 

 زير پاي فيل پهن

 

 چون خمير مي شود

 

 آن پياده ي ضعيف

 

 كم كمك رسيده است

 

 هرچه خواست مي شود ،

 

 گرچه دير مي شود *

 

اين پياده ، آن وزير ، انتهاي بازي است

 

 اين وزير مي شود ، آن به زير مي شود !!!

+ نوشته شده در  86/10/02ساعت 22:49  توسط مبینا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
رفتار من عادی ست....
اما نمیدانم چرا این روزها،
از دوستان و آشنایان،
هر کس مرا میبیند از دور میگوید:
این روزها انگار ، حال و هوای دیگری داری!
اما ...من مثل هر روزم.
با آن نشانی های ساده
و با همان امضا ، همان نام
و با همان رفتار معمولی،
مثل همیشه ساکت و آرام!
این روزها تنها...
حس میکنم گاهی کمی گنگم،
گاهی کمی گیجم،
حس میکنم از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم.....
گاهی ...از تو چه پنهان،
با سنگها آواز می خوانم،
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم .
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه ، بی خبر هستم.
حس می کنم گاهی کمی کمتر ،
گاهی شدیدا بیشتر هستم .
حتي اگر می شد بگویم ،
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم .
از جمله دیشب هم،
دیگرتر از شب های بی رحمانه ی دیگر بود،
من کاملا تعطیل بودم!!!
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم ،
گاهی ، صد بار در یک روز می میرم !
حتي...یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه ی مریم هم...
برای مردنم کافیست.
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی میکند .
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را،
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند......
اما غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری در دل ندارم .
رفتار من عادی ست....



پیوندهای روزانه
جـــــــــــــــــــــــــهــان
دلم به داغ بی کسی دچار شد نیامدی . . .
تاپ دانلود
فانوس من
lover Ballack
زخم عشق
ستایش(قهوه اسپرسو)
کافی شاپ دو نفره
بستر خیال
شکلات
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/03/01 - 88/03/07
87/12/22 - 87/12/30
87/03/01 - 87/03/07
87/02/05 - 87/02/21
87/02/01 - 87/02/07
87/01/08 - 87/01/14
86/12/01 - 86/12/07
86/11/08 - 86/11/14
86/10/01 - 86/10/07
86/09/22 - 86/09/30
86/09/05 - 86/09/21
86/09/08 - 86/09/14
86/09/01 - 86/09/07
86/08/22 - 86/08/30
86/08/05 - 86/08/21
86/08/08 - 86/08/14
86/08/01 - 86/08/07
86/07/05 - 86/07/21
86/07/08 - 86/07/14
86/07/01 - 86/07/07
86/06/22 - 86/06/31
آرشیو موضوعی
only for khodemoon
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان